تبليغاتX
خلوت شبانه


خلوت شبانه

درد دل كده ای برای تمامی كسانی که تنها هستند

عزیزم!
می توانی خوشحال باشی، چون من دختر كم توقعی هستم. اگر می گویم باید تحصیلكرده باشی، فقط به خاطر این است كه بتوانی خیال كنی بیشتر از من می فهمی! اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این است كه همه با دیدن ما بگویند”داماد سر است!” و تو اعتماد به نفست هی بالاتر برود!

اگر می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات كامل داشته باشی، فقط به این خاطر است كه وقتی هر سال به مسافرت دور ایران می رویم توی ماشین خودمان بخوابیم و بی خود پول هتل ندهیم!

اگر از تو خانه می خواهم، به خاطر این است كه خود را در خانه ای به تو بسپارم كه تا آخر عمر در و دیوارآن، خاطره اش را برایم حفظ كنند و هرگوشه اش یادآور تو و آن شب باشد!

اگر عروسی آن چنانی می خواهم، فقط به خاطر این است كه فرصتی به تو داده باشم تا بتوانی به من نشان بدهی چقدر مرا دوست داری و چقدر منتظر شب عروسیمان بوده ای!

اگر دوست دارم ویلای اختصاصی كنار دریا داشته باشی، فقط به خاطر این است كه از عشق بازی كنار دریا خوشم می آید… جلوی چشم همه هم كه نمی‌شود!

اگر می گویم هرسال برویم یك كشور را ببینیم، فقط به خاطر این است كه سالها دلم می خواست جواب این سوال را بدانم كه آیا واقعا “به هركجا كه روی آسمان همین رنگ است”؟! اگر تو به من كمك نكنی تا جواب سوالاتم را پیدا كنم، پس چه كسی كمكم كند؟!

اگر از تو توقع دیگری ندارم، به خاطر این است كه به تو ثابت كنم چقدر برایم عزیزی!
و بالاخره…

اگر جهیزیه چندانی با خودم نمی آورم، فقط به خاطر این است كه به من ثابت شود تو مرا بدون جهیزیه سنگین هم دوست داری و عشقمان فارغ از رنگ و ریای مادیات.

نوشته شده در ساعت 15:0 توسط میثم| |

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است

پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند

پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است

بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد

و معامله به این ترتیب انجام می شود ................
نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید
چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید!
نوشته شده در ساعت 14:55 توسط میثم| |

10 تا از بهترین بهانه‌های دوست پسرها برای خلاص شدن از دست دوست دخترها و معنی واقعی اونها
1.تو برای من مثل خواهر می‌مونی! (یعنی:خیلی زشتی)
2.فاصله سنی‌مون کمی زیاده. (یعنی:خیلی زشتی)
3.من به تو علاقه به «اونصورت» ندارم. (یعنی:خیلی زشتی)
4.من الان توی موقعیت بدی از زندگیم هستم. (یعنی:خیلی زشتی)
5.دوست دختر دارم. (یعنی:خیلی زشتی)
6.من با خانمهای همکارم بیرون نمی‌رم. (یعنی:خیلی زشتی)
7.تقصیر تو نیست، تقصیر منه! (یعنی:خیلی زشتی)
8.من الان توجهم به کارمه! (یعنی:خیلی زشتی)
9.من تصمیم گرفتم مجرد بمونم. (یعنی:خیلی زشتی)
10.بهتره فقط با هم دوست معمولی باشیم (یعنی: بطور وحشتناکی زشتی)

نوشته شده در ساعت 17:47 توسط میثم| |

لیلی گفت: موهایم مشکی ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج،
دلت توی حلقه های موی من است.
نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟
نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟
مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت: نه نمی خواهم،
گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم.
دلم را هم.
لیلی گفت: چشمهایم جام شیشه ای عسل است، شیرین،
نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببینی؟
شیرینی لیلی را؟
مجنون چشمهایش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است، تلخ.
تلخی مجنون را تاب می آوری؟
لیلی گفت: لبخندم خرمای رسیده نخلستان است.
خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند.
نمی خواهی خرما بچینی؟
مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر دارم.
لیلی گفت: دستهایم پل است. پلی که مرا به تو می رساند. بیا و از این پل بگذر.
مجنون گفت: اما من از این پل گذشته ام. آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد.
لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی ست.
بی سوار و بی افسار.
عنانش را خدا بریده، این اسب را با خودت می بری؟
مجنون هیچ نگفت.
لیلی که نگاه کرد، مجنون دیگر نبود؛ تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن.
لیلی دست بر سینه اش گذاشت، صدای تاختن می آمد.
نوشته شده در ساعت 17:45 توسط میثم| |

خصوصیاتی که شعله تحریک جنسی مردها و زن ها را خاموش میکند

خصوصیاتی که شعله تحریک جنسی آقایون را خاموش می کند
خانم ها آیا می دانید که چه چیزهایی شعله جنسی آقایون را خاموش می کند؟ خیلی چیزها  البته ممکن است رفتار یا خصوصیتی که شعله جنسی یک مرد را خاموش می کند، برای مرد دیگر اینطور نباشد. بعد از انجام تحقیقات مختلف، ما به این نتایج رسیده ایم. در این مقاله لیستی 10 موردی از مهمترین چیزها و رفتارهایی که تحریک جنسی آقایون را متوقف می کند، گرد آورده ایم. خانم ها همیشه به یاد داشته باشید ممکن است همه این موارد شعله تحریک همسر شما را خاموش نکند اما در هر حال از جمله متداولترین مسائلی است که می تواند منجر به آن شود.


ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت 17:44 توسط میثم| |

زنان و مردان با هم تفاوت دارند، در این نکته تردیدی نیست
ولی بجای تاکید روی کیفیتهای منفی زن و مرد چرا روی نقاط مثبت آنان تکیه نکنیم؟
بیاییم از خانم ها شروع کنیم:
زنان مهربان، عاشق و دلسوزند.
زنان وقتی که خوشحال هستند گریه میکنند.
زنان برای نشان دادن توجه و علاقه همیشه کارهای کوچکی انجام می دهند.
آنان برای دست یابی فرزندانشان به بهترین چیزها از هیچ کاری دریغ نمی کنند.
زنان قدرت این را دارند که حتی وقتی بسیار خسته هستند و نمی توانند روی پای خود بایستند، لبخند بزنند.
آنان می دانند که چگونه یک وعده غذایی را به فرصت تبدیل کنند.
زنان میدانند چگونه از پول خود بهترین بهره را ببرند.
آنان میدانند چگونه یک دوست بیمار را تیمار کنند.
زنان شادی و خنده را بدنیا ارزانی می کنند.
زنان صادق و وفادارند.
زنان در زیر آن ظاهر نرم، اراده پولادین دارند.
آنان برای یاری رساندن به دوستی محتاج همه کار می کنند.
زنان از بی عدالتی به آسانی به گریه می افتند..
آنان می دانند چگونه به یک مرد احساس پادشاه بودن بدهند.
زنان دنیا را مکانی شادتر برای زندگی می سازند.
حالا نوبت مردان است:
مردان برای حمل اشیای سنگین و کشتن سوسک و عنکبوتها خوبند.

نوشته شده در ساعت 17:43 توسط میثم| |

در چرخه طبیعت، پدیده از دست دادن، عنصری ضروری و در خور توجه است. غنچه های گل سرخ در پی استحاله جوانه ها، سبز شدن گیاه در پی دگردیسی دانه و آغاز روز در پی رفتن شب پدید می آید. این همه حکایت از بازآفرینی های مکرری دارد که در پی هر از دست رفتن در چرخه آفرینش پدید می آید.
همین حالت در زندگی انسان نیز وجود دارد. بندرت می توان در زندگی به دست آوردنی را یافت که از دست دادنی را به همراه نداشته باشد.


ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت 0:54 توسط میثم| |

از نظر گاندی هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند:

1.ثروت، بدون زحمت
2.لذت، بدون وجدان
3.دانش، بدون شخصیت
4.تجارت، بدون اخلاق
5.علم، بدون انسانیت
6.عبادت، بدون ایثار
7.سیاست، بدون شرافت

این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوه اش داد.
نوشته شده در ساعت 0:45 توسط میثم| |

دختـری با مادرش در رختخواب
درد و دل می کرد با چشمی پر ز آب

گفت مادر حالم اصلا ً خوب نیست
زندگی از بهر من مطلوب نیست

گو چه خاکی را بریزم بر سرم
روی دستت باد کردم مادرم

سن من از 26 افزون شده
دل میان سینه غرق خون شده

هیچکس مجنون این لیلی نشد
شوهری از بهر من پیدا نشد

غم میان سینه شد انباشته
بوی ترشی خانه را برداشته

مادرش چون حرف دختر را شنفت
خنده بر لب آمدش آهسته گفت

دخترم بخت تو هم وا می شود
غنچه ی عشقت شکوفا می شود

غصه ها را از وجودت دور کن
این همه شوهر یکی را تور کن

گفت دختر: مادر محبوب من
ای رفیق مهربان و خوب من

گفته ام با دوستانم بارها
من بدم می آید از این کارها

در خیابان یا میان کوچه ها
سر به زیر و با وقارم هر کجا

کی نگاهی می کنم بر یک پسر
مغز یابو خورده ام یا مغز خر؟

غیر از آن روزی که گشتم همسفر
با سعید و یاسر و ایضا ً صفر

با سه تا شان رفته بودیم سینما
بگذریم از ما بقیه ماجرا

یک سری، هم صحبت یاسر شدم
او خرم کرد، آخرش عاشق شدم

یک دو ماهی یار من بود و پرید
قلب من از عشق او خیری ندید

مصطفای حاج قلی اصغر شله
یک زمانی عاشق من شد بله

بعد هوتن یار من فرهاد بود
البته وسواسی و حساس بود

بعد از این وسواسی پر ادعا
شد رفیقم خان داداش المیرا

بعد او هم عاشق مانی شدم
بعد مانی عاشق هانی شدم

بعد هانی عاشق نادر شدم
بعد نادر عاشق ناصر شدم

مادرش آمد میان حرف او
گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو

گرچه من هم در زمان دختری
روز و شب بودم به فکر شوهری

لیک جز آنکه تو را باشد یک پدر
دل نمی دادم به هر کس این قدر

خاک عالم بر سرت، خیلی بدی
واقعا که پــوز مـــادر را زدی!
نوشته شده در ساعت 21:19 توسط میثم| |

یک خانم روسی و یک آقای کانادایی با هم ازدواج کردند و زندگی شادی را در تورنتو آغاز کردند...

طفلکی خانم، زبان انگلیسی بلد نبود اما می توانست با شوهرش ارتباط برقرار کند.

مشکل وقتی شروع شد که خانم برای خرید مایحتاج روزانه بیرون رفت.

یک روز او برای خرید ران مرغ به مغازه قصابی رفت. اما نمی دانست ران مرغ به زبان انگلیسی چه می شود. برای همین اول دست هایش را از دو طرف مانند بال مرغ بالا و پایین کرد و صدای مرغ درآورد. بعد پایش را بالا آورد و با انگشت رانش را به قصاب نشان داد. قصاب متوجه منظور او شد و به او ران مرغ داد!


روز بعد او می خواست سینه مرغ بخرد. بازهم او نمی دانست که سینه مرغ به انگلیسی چه می شود. دوباره با دست هایش مانند مرغ بال بال زد و صدای مرغ درآورد. بعد دگمه های پالتو اش را باز کرد و به سینه خودش اشاره کرد. قصاب متوجه منظور او شد و به او سینه مرغ داد.


روز سوم خانم، طفلک می خواست سوسیس بخرد. او نتوانست راهی پیدا کند تا این یکی را به فروشنده نشان بدهد. این بود که شوهرش را به همراه خودش به فروشگاه برد....

.........

........

.......

......

.....

....

...

..

.

ای بی تربیت !!

ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت 9:15 توسط میثم| |


Design By : Night Skin