تبليغاتX
خلوت شبانه


خلوت شبانه

درد دل كده ای برای تمامی كسانی که تنها هستند

نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت توسط میثم| |

یوسی درست در زمانی كه لب به صحبت باز كرد، همیشه می‌گفت، من دخترم.
او همیشه از رنگ‌هایی كه دختر بچه‌ها دوست داشتند، استفاه می‌كرد.
بازی مورد علاقه‌اش این بود كه روسری یا شالی را به دور كمرش می‌بست
و همانند دختربچه‌ها دور خودش می‌چرخید و فریاد می‌زد، من دخترم.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت توسط میثم| |

نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت توسط میثم| |

نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت توسط میثم| |

رییس یک کارخانه بزرگ معاون شیرازی خود را احضار و به او می گوید:
"روز دوشنبه، حدود ساعت 7 غروب، ستاره دنباله دار هالی دیده خواهد شد. نظر به اینکه چنین پدیده ای هر 78 سال یکبار تکرار می شود، به همه کارگران ابلاغ کنید که قبل از ساعت 7، با بسر داشتن کلاه ایمنی، در حیاط کارخانه حضور یابند تا توضیحات لازم داده شود. در صورت بارندگی مشاهده هالی با چشم عریان (غیر مسلح) ممکن نیست وبهمین خاطرکارگران را به سالن نهارخوری هدایت کنید تا از طریق نمایش فیلم با این پدیده شگفت آشنا شوند".

معاون شیرازی خطاب به مدیر تولید آبادانی:
"بنا بدستور جناب آقای رییس، ستاره دنباله دار هالو روز دوشنبه بالای کارخانه طلوع خواهد کرد. در صورت ریزش باران، کلیه کارگران را با کلاه ایمنی به سالن نهار خوری ببرید تا فیلم مستندی را درباره این نمایش عجیب که هر 78 سال یکبار در برابر چشمان عریان اتفاق می افتد، تماشا کنند".

مدیر تولید آبادانی خطاب به ناظرلر:
"بنا بدرخواست آقای معاون، قرار است یک آدم 78 ساله هالو با کلاه ایمنی و بدن عریان در نهارخوری کارخانه فیلم مستندی درباره امنیت در روزهای بارانی نمایش دهد".

ناظر لر خطاب به سرکارگر ترک:
"همه کارگران بایستی روز دوشنبه ساعت 7 لخت و عریان در حیاط کارخانه جمع شوند و به آهنگ بارون بارونه گوش کنن".

سرکارگر غضنفر خطاب به کارگران:
"آقای رییس روز دوشنبه 78 سالش میشود و قرار است در حیاط کارخانه و سالن نهار خوری بزن و بکوب راه بیفته و گروه هالو پشمالو برنامه اجرا کنه.هرکس مایل بود میتونه برهنه بیاد ولی کلاه ایمنی لازمه".

نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت توسط میثم| |

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسيار دردش آمد ...

یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!

یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند!!!

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت!

یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

یک  روانشناس او را تحریک کرد

تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پيدا کند!

یک تقویت کننده  فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است!

یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بيرون آورد...!

آنکه می تواند انجام می دهد و آنکه نمی تواند انتقاد می کند.

 جرج برناردشاو
نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت توسط میثم| |


Design By : Night Skin